بهترین خاطره زندگیم...

سلام به همه عزیزان از همه بابت این همه تاخیر عذر میخوام
باورم نمیشه که بالاخره نوبت من رسید که خاطره زایمانم رو بنویسم
بریم سراغ اصل مطلب
شب قبل رو به سختی تونستم بخوابم از خوشحالی و هیجان و استرس خوابم نمیبرد به
زحمت ساعت 2 خوابیدم ساعت 5 همسری بیدارم کرد حالا خوابم گرفته بود اساسی
از خواب بیدار شدم نمازم رو خوندم بعد حاضر شدم آخرین عکسای یادگاری رو تو اتاق گل
پسری انداختیم ساک خودم و رسا برداشتیم همسری از زیر قرآن ردم کرد رفتیم دنبال مامان
و خواهرم تا به اتفاق بریم بیمارستان بابا هم میخواست بیاد که با کلی اصرار تونستم راضیش
کنم که فعلا نیاد چون معلوم نیست چقدر اونجا کار داریم و اذیت میشی
خیابونا خلوت بود فردای عید فطر بود و تعطیلات ساعت 6:30 وارد بیمارستان شدیم اولین نفر
بودم که پذیرش میشدم نیم ساعتی تو لابی منتظر بودیم تا کارای بستری رو انجام بدن ما هم از فرصت استفاده کردیم و کلی عکس یادگاری انداختیم
ساعت 7 یه خانم
پرستاری اومد دنبالم که بریم اتاقم یکمی استرس داشتم از خواهرم و همسرم خداحافظی
کردم بغض گلومو گرفته بود
نگرانی تو چهره هاشون میدیدم رفتیم تو اتاقم خیلی تمیز بود
یه گان بهم دادن لباسمو عوض کردم رو تخت دراز کشیدم خیلی گرسنه بودم ناشتا بودن
اذیتم میکرد کمی معده درد داشتم چند دقیقه بعد ضربان قلب پسرم و فشارم رو چک کردن و
من برای آخرین بار صدای قلب رسا رو تو شکمم شنیدم با اینکه گفته بودم کسی نیاد
بیمارستان ولی مادرشوهرم هم لطف کرده بود اومده بود دیدنم
چند دقیقه بعد با ویلچر
اومدن دنبالم تا بریم اتاق عمل از مامانا خداحافظی کردم با حسی همراه با خوشحالی و
نگرانی راهی شدم از یه راهرو رد شدیم که به نظرم خیلی طولانی میومد به بخش جراحی
رسیدم رو تخت دراز کشیدم خیلی برام سخت بود وارد اتاق عمل شدم بر خلاف انتظارم اتاق
پر نور و روشنی بود من منتظر یه جای تاریک و سبز رنگ بودم کادر بخش جراحی بسیار
مهربون بودن کلی باهم شوخی کردیم من و برای عمل آماده کردن منم با دقت همه جا رو
نگاه میکردم پرستار ازم پرسیدفکر کردی تا آخر میتونی همه چی رو ببینی کلی خندیدیم دکتر
بیهوشی اومد ازم پرسید که بی حسی یا بیهوشی میخوای منم که نمیخواستم لحظه بدنیا
اومدن پسرم رو از دست بدم بی حسی خواستم باید می نشستم و به جلو خم میشدم که
با اون شکم واقعا سخت بود منتظر زدن آمپول بی حسی بودم که دیدم دکتر داره میره اصلا
نفهمیدم کی تزریق انجام شد دکتر خیلی خوبی بود دراز کشیدم کمر به پایین داشت داغ
میشد مدام چک میکردم ببینم پاهام بی حس شده یا نه؟؟؟یه پرده سبز رنگ جلوم کشیدن
خیالم راحت شد که دیگه چیزی نمیبینم
خانم دکترلاهوتی هم تشریف آوردن و عمل شروع شد فکر میکردم هنوز حس دارم ولی دیگه
نمیتونستم پاهامو تکون بدم یه خانم پرستار مهربون کنارم بود و همه چیز رو برام تو ضیح میداد
و این باعث می شد از استرسم کم بشه گفت اگر حالت بد شد بهم بگو که خدا رو شکر
مشکلی نداشتم خانوم پرستار گفت که الان شکمت تکون میخوره نگران نباش پسرت داره
میاد گفتم همسرم قراره بیاد تو رو خدا صداش کنید گفت میاد نگران نباش یه دفعه دیدم یه
آقایی با ماسک وکلاه اومد خوب که نگاه کردم دیدم رسول هست از دیدنش خوشحال شدم و
آرامش گرفتم
بعد احساس کردم شکمم داره تکون میخوره بعد زیباترین صدای دنیا رو
شنیدم پسرم راس ساعت 8:55 بدنیا اومد باورم نمیشد
دیگه هیچی جز صدای گریه پسرم نمی شنیدم![]()
![]()
تمیزش کردن من هنوز ندیده بودمش همسری زودتر از من رسا رو دید گفت خیلی خوشگله
بند نافش رو خودش بریده بود خانم دکتر گفت شبیه همسرته رسا رو آماده کردن آوردن پیشم
لپش و به لپم چسبوندن عزیز دلم داغ بود و آروم خدایا شکرت چقدر منتظر این لحظه بودم
هزاران بار شکرت برای همه دعا میکردم و اسمشون میاوردم
همسری رفت و رسا رو هم بردن بعد از بخیه زدن بسیار عالیه خانم دکتر من و بردن ریکاوری
خدا رو شکر حالم خوب بود و فعلا دردی نداشتم فقط لرز داشتم شدید که بازدن یه آمپول بهتر
شدم خوابم برد نمیدونم چقدر اونجا بودم بعد بردنم تو اتاقم مامانم منتظرم بود و نگران منو
بوسید و بهم تبریک گفت حالم خوب بود البته هنوز حسی نداشتم تنها چیزی که اذیتم میکرد
ناشتایی بود معده ام درد میکرد به شکمم دست زدم کوچیک شده بود و دیگه خبری از آقا
رسا نبود پسرم و آوردن پیشم ماشاا... سفید برفی من آروم خوابیده بود
و خدا رو شکر
زردی هم نداشت به زور شیر میخورد کم کم داشت حسم برمی گشت درد خفیفی داشتم
تصور بدتری از درد داشتم ولی خوشبختانه قابل تحمل بود ![]()

فرشته کوچک من با وزن 3020 کیلو و قد 49 سانتیمتر صبح روز 8 مرداد 1393 زمینی شد و
بهترین خاطره زندگی من و همسرم و رقم زد
امیدوارم این لحظه قسمت همه منتظرا بشه

اینم اولین عکس من و پسرم





بهترین خاطره زندگیم... 
